﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>                                                                                     -  </title>
    <description>darvaze's description</description>
    <link>http://darvaze.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>محسن </managingEditor>
    <lastBuildDate>Fri, 06 Oct 2006 19:33:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>رحمت در ماه رحمت</title>
      <description>&lt;p align="justify"&gt;&lt;font color="#ffffff" size="2"&gt; رمضان در لغت‏به معناى تابش گرما و شدت تابش خورشيد است. بعضى گويند رمضان به معنى سنگ گرم است كه از سنگ گرم، پاى روندگان مى‏سوزد و شايد ماخوذ از «رمض‏» باشد كه به معنى سوختن است چون ماه صيام گنشاهان را مى‏سوزاند به اين خاطر، بدين اسم موسوم شده است زيرا ماه رمضان موجب سوختگى و تكليف نفس است .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font color="#ffffff" size="2"&gt;پیشاپیش میلاد امام حسن مجتبی (ع) را تبریک عرض می نمایم و آغاز سخنم را با حدیثی از این بزرگوار آغاز می کنم .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font color="#ffffff" size="2"&gt;اُحْصُدِ الشَّرَّ مِنْ صَدْرِ غَیرِكَ بِقَلْعِهِ مِنْ صَدْرِكَ.&lt;br /&gt;قلب خود را از كینه دیگران پاك كن،‌ تا قلب آنها از كینه تو پاك شود.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a href="http://fans.persianblog.ir/" target="_blank"&gt;&lt;font color="#ffffff" size="2"&gt;باشگاه هواداران پرشین بلاگ&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font color="#ffffff"&gt;&lt;font size="2"&gt; در اقدامی خودجوش اقدام به برگزاری طرح رحمت در ماه رحمت نموده است :&lt;/font&gt; &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;font color="#ffffff"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font color="#ffffff"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font color="#ffffff" size="2"&gt;همه ما در طول زندگی خود خواسته یا ناخواسته مرتکب پایمال کردن حق الناس در مراتب مختلف همچون دروغ ، تهمت ، غیبت ، از بین حق دیگران و ... شده ایم .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font color="#ffffff" size="2"&gt;حال که در این ماه عزیز و سرشار از رحمت الهی قرار گرفته ایم ، با خدای خود پیمان ببندیم که با  بخشش هر انسانی که تاکنون با از بین بردن حق ما مرتکب گناه گردیده ، خشنودی خدا را برای خود و دیگر بندگانش برگزینیم .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;font color="#ffffff" size="2"&gt;تو نیکی می کن و در دجله انداز                            که ایزد در بیابانت دهد باز&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://darvaze.persianblog.ir/post/9</link>
      <author>محسن </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=54040&amp;postID=1657444</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-54040.post-1657444</guid>
      <pubDate>Fri, 06 Oct 2006 19:33:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تنگه های وانشدنی</title>
      <description>&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;صبح زیبایی بود... گوشیم که کوک شده بود ٬ مرا بیدار کرد...ولی هنوز خوابم می آمد... خواستم ۵ دقیقه به ساعت خوابم اضافه کنم که دوستان آنقدر به فکر خواب ماندن من بودند که هی زنگ می زدند و نمی گذاشتند که به خوابم...!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;ساعت ۵:۳۰ بود که رسیدم سر قرار... کریمی بود و ایمان و سجاد و چند خانومی که با فاصله با ما ایستاده بودند و نمی شناختم...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;کم کم بچه ها آمدند جز چند نفری که انتظار می رفت دیر کنند...ما هم که  دقیقه در مینی بوس بودیم ٬‌ ۱ دقیقه زیر پل...! تا بالاخره سوار مینی بوسی که بیشترشان (همه) آقا بودند شدیم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;یک لحظه غفلت کافی بود تا محمد از ماشین پیاده شود...همه چرت می زنند جر سجاد که دارد از یوونتوس بد می گوید...! محمد آمد...محمد با دست پر آمد...با چیپس...!‌  چهارتا چیپس خرید و داشتیم چیپس پیاز و جعفری می خوردیم که آقای کریمی آمد و کوفتمان کرد... بله درست خواندید کوفتمان کرد...نفری ۱۲ هزار تومان...آن هم فقط به خاطر کم لطفی دوستان دیگر....دست مزارعی درد نکند که اول از همه هزینه ی سفر رو پرداخت کرد...!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;آقای راننده ماشین را روشن می کند و ما هم منتظریم که سریع برسیم....همه ی دوستانی که در مینی بوس ما هستندآشنا هستند...یکی از آنها رضا ( از این بعد به او گفته شد دکتر ) است که هم دانشگاهی آرین و دوستدار وبلاگ است... !&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;img src="http://www.my.opera.com/mohsen66/homes/files/Ordoo2.jpg" /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;هر کسی از یک چیزی می گفت و من هم که طبق معمول حرفی برای گفتن نداشتم و از همین رو ٬ به گفتن چرت و پرت پرداختم که بحث از فوتبال به گوشی موبایل کشید و.... باورتان نمیشود ولی ما داشتیم به اردوی تنگه واشی می رفتیم...!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;بازار صحبت داغ بود که ناگهان مینی بوس ایستاد...ظرف های صبحانه را آوردند....بله موقع صبحانه بود...! کره ٬ پنیر ٬ مربای آلبالو ٬ شکلات ٬ نان گرد و ... نوبت مزارعی است که کتری آب جوش به دست بگیرد و با فریاد: جوش ... ٬ اعلام آمادگی برای پر کدن لیوانهای خالی چای را کرد. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;هنوز داریم صبحانه می خوریم که باز هم فریاد مزارعی می آید.... : تفاله! ٬ مزارعی خواستار جمع کردن تفاله چای های بچه های است و در حال کمک به لیدر های عزیز...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;دیگر به تنگه واشی رسیده ایم اما بد پارک کردن ماشین نیروی انتظامی تنگه واشی باعث شدکه دکتر ( همان رضا ) برای حل مشکل پیاده شود ...هی دکتر کجا کجا؟ ... ولی هنوز به ماشین نیروی انتظامی نرسیده مشکل حل شد...حالا دکتر باید تا پایان سر بالایی پشت سر مان بدود...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;همه از مینی بوس ها پیاده شدیم...و دکتر در حال کمک به دوستان لیدر ساندویچ و نوشابه ها را پخش می کرد ...ناگهان صدای جیغ آمد... ولی نترسید سیگارت بود که یکی از دوستان همراه خودش آورده بود...! در سوی دیگر هم آرین و پارسا به این نتیجه رسیدند که پنیرهای اضافه صبحانه را در ساندویچ ها گذاشته اند...!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;همه راه افتادیم به امید اینکه زیاد خیس نشویم....به کنار رودخانه که رسیدیم...پاچه ها بالا رفت و وارد آب شدیم...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;تنگه اول را هر جوری بود به پایان رساندیم واز آنجا که از آخرین نفرات رسیده به خشکی بودم دیدم مزارعی توی آفتاب نشسته و رفتم نشستم کنارش و دوستان دیگر هم به ما اضافه شدند...و ناهارهای باقی مانده را خردیم...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;به سوی تنگه دوم راهی شدیم که مزارعی هنوز هم ساز مخالف می زند و می خواهد برگردد...اما کسی گوش نمی دهد...! این صدای سیگارت هم که مارا ول نمی کند...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;حالا هوا ابری شده و نم نم بارون هم می آید...الآن وقت تصمیم گیری است...وقت مشخص شدن شجاع ها و ترسو ها...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;می ترسند رودخانه ترسناک بشود و آنها نتوانند برگردند...مزارعی و محمد و چند نفر دیگر که خانم ها را تشکیل می داند ماندند... اما ما شیر مردان و زنان به راه خودمان ادامه دادیم...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;img src="http://files.myopera.com/mohsen66/files/Ordoo1.jpg" /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;راهی پر از سردی و ترس و درد وحشتناک پا و استخوان و همه چیز... از تنگه ی دوم که عبور می کردیم تگرگ شدید آمد و ترس را در دل بچه ها انداخت..و حتی عده ای که با لیدرمان جلوتر بودند بر گشتند و به ما ملحق شدند و با تمام تلاشی که انجام دادیم نتوانستیم کسی را راضی به برگشت کنیم... از همین رو کسی از جمع ما کم نشد... و گروه مخالفان ( من٬ آرین و پارسا ) به زحمت به دنبال بقیه راه افتادیم...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;با نتهای راه رسیدیم...چه آبشاری...واقعا زیباست...جای دوستانی که نیامدندخالی.... بعد از گرفتن چند عکس یادگاری و چند دقیقه استراحت به سوی دیگر دوستان راه افتادیم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;همه با هم بودیم ولی دیدیم که دکتر (همان رضا) نیست و همراه لیدر در حال بازگشت است و به او کمک می کند!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;تنگه اول را که داشتیم رد می کردیم همان وسط تنگه خبر رسد که یکی از دوستان دوبار در آب افتاده است.....! ما هم در حال حق دادن به او بودیم...چون واقعا فشار آب خیلی زیاد بود...و چند بار کم مانده بود من هم کامل در آب فرو بروم...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;بالاخره به خشکی های بی پایان رسیدیم و با آرین به سوی مینی بوس ها می رفتیم...همه هستند ولی هنوز عده ای از بچه ها نیامده اند. این آقای سفره خانه دار هم که ذغال ندارد تا دوستان یک قلیانی بکشند...!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;بعد از ثبت نام وبلاگ ها به سوی تهران سوار ماشین ها شدیم...چرا ماشین ما تعداد نفراتش افزایش یافته؟؟؟؟ بله حالا همه هستند...!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;در راه دکتر (همان رضا) خیلی برای بچه ها زحمت کشید و ساندویچ و نوشابه و آب میوه و کیک را از لیدرها گرفت و به ما داد....! دکتر دستت درد نکنه...!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;وسط راه بودیم که به درخواست دوستان ایستادیم و با چای و قلیان از دوستان پذیرایی شد...!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;در راه دوستان از خاطرات شیرین میگفتند و عدهای هم از توانایی هایشان...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;ساعتحدود ۹:۳۰ بود که هفت تیر رسیدیم و هانجا که سوار شدیم پیاده شدیم. بعد از خداحافظی با تعدادی از دوستان یک ماشین در بست گرفتیم و به سوی خانه بازگشتیم...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;در نهایت جای تک تک دوستان خالی بود و امیدوارم در اردوی بعدی همه با هم باشیم....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://darvaze.persianblog.ir/post/8</link>
      <author>محسن </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=54040&amp;postID=1657443</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-54040.post-1657443</guid>
      <pubDate>Tue, 19 Sep 2006 08:08:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>حاجی فتح الله زاده</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;قریب استعفا اش را یک مقداری دیر به هیئت مدیره داد ... زمانی که ااوضاع را کاملا ترسناک دید فرار کرد و استعفا داد...!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;img src="http://crazy-frog.persiangig.com/darvaze/haji_001.jpg" /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;بعد از اینکه قریب رفت حاج آقای محبوب آبی ها دوباره بر روی صندلی سابقش نشسته و می خواهد یاد آن روزهای خوب را دوباره زنده کند...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;حاجی که میانه اش با ژنرال خوب نیست و این رابطه بر می گردد به زمان مربیگری حجازی و بعد کخ که یادم است حاجی آن زمان فقط گفت  امیر نمی خواهد بماند...! و رفت...!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;حال باید منتظر بمانیم ببینیم مرفاوی چه می شود ... آیا باز هم حجازی و پورححیدری به استقلال باز می گردند؟ یا مربی خارجی خواهد آمد....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;یعنی قلعه نوعی هم  از شاگردان ۳ساله اش جدا خواهد شد؟ و سرنوشت استقلال را به دست تقدیر می دهد؟؟؟یعنی کسی هواداران را دوست ندارد؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;حاجی باید این را هم به دانستنی هایش اضافه کند که استقلال برای ۳۰ میلیون هوادار مشتاق است...! و این جنگ های درون به کسی جز استقلال و هوادارانش لطمه نمی زند و مطمئنا شما ضرری نخواهید کرد...!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://darvaze.persianblog.ir/post/7</link>
      <author>محسن </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=54040&amp;postID=1657442</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-54040.post-1657442</guid>
      <pubDate>Tue, 05 Sep 2006 13:16:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>رمز موفقيت...!</title>
      <description>&lt;p align="center"&gt;&lt;img src="http://crazy-frog.persiangig.com/darvaze/es_sai_001.jpg" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;تیم های لیگ برتری برای اماده سازی بیشتر در حال انجام بازی های دوستانه هستند که یکی از آن بازیها ٬ بازی استقلال - سایپا بود که با دو گل انصاریان و علیزاده ! در دقایق ۳۵ و ۷۰ به ثمر رسید استقلال توانست پیروز از زمین خارج شود..&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;نکته جالب این بازی یکی ناکام بودن علی دایی در برابر استقلال است که هنوز نتوانسته طلسم را بشکند و دروازه آبی ها را باز کند ...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;نکته دیگر تراشیدن سرهای مبارک بعضی بازیکنان استقلال بود که قربانی و هاشمی زاده هم به داسیلوا و منصوریان اضافه شدند که تا حالا استقلال ۴تا سر تراشیده ( کچل ) دارد...!... شاید دایی هم موهایش را می تراشید می توانست به استقلال گل بزند...!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;در یکی از بازیهای دیگر ٬ پرسپولیس نتوانست با دنیزلی از سد سرخ پوشان بگذرد و به تساوی رضایت داشت...!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://darvaze.persianblog.ir/post/6</link>
      <author>محسن </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=54040&amp;postID=1657441</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-54040.post-1657441</guid>
      <pubDate>Fri, 01 Sep 2006 09:32:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>رهايش کنيد...!</title>
      <description>&lt;p align="center"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;img src="http://moh3n.persiangig.com/other/darvaze/gallery/Masoud_Moradi.jpg" /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;قبل از جام جهانی همه از استعداد و خوب بودنش حرف می زدند.... در حالی که وقتی در تست نهایی از سوی فیفا مردود شد قضیه را سیاسی کردند و گفتند که سیاستمداران غربی باعث حذف او از بین داوران جام جهانی شدند...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;حالا که زمان زیادی هم از آن روز نمی گذر بار دیگر هم مسعود مرادی در تستی دیگر هم رد شد...اما این بار این تست فرق دارد... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;وقتی کمیته داوران روز جمعه ی گذشته را به داوران اعلام کرد در کمپ تیم های ملی حاضر شوند...که در کل ۷۵ داور حضور داشتند که در نهایت بعد از تست های دور اول ۵۵ نفر قبول شدند و ۲۰ نفر هم مردود شدند که یکی از آنها هم مسعود مرادی داور بین المللی کشورمان می باشد...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;مرادی دلیلی که بیان کرده است  اینگونه است که او می گوید داوری که فصل گذشته هم از داوری محروم بوده است (به خوانید خسروی ) به او اتهاماتی را زده و او را از نظر روحی به مشکل انداخته است...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;او ساعت ۱۵ در کمپ تیم های ملی حاضر می شود ولی به خاطر نداشتن شرایط ایده عال تست را نصف ونیمه رها می کند... و نزد عنایت می رود و این شرایط را با او در میان می گذارد و عنایت نیز مرادی را به آزمون جمعه جاری را که در شیراز برگزار خواهد شد دعوتبه عمل آورد و مرادی باید جمعه دوباره تست بدهد.!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://darvaze.persianblog.ir/post/5</link>
      <author>محسن </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=54040&amp;postID=1657440</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-54040.post-1657440</guid>
      <pubDate>Wed, 30 Aug 2006 07:13:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عکسی که کسی نديده</title>
      <description>&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;دوستان عزیز در &lt;/font&gt;&lt;a href="http://www.teamblog.persianblog.ir/" target="_blank"&gt;&lt;font size="2"&gt;تیم بلاگ&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2"&gt; و &lt;/font&gt;&lt;a href="http://www.fans.persianblog.ir/" target="_blank"&gt;&lt;font size="2"&gt;فنز&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2"&gt; زحمت کشیدند و همایشی که روز پنجشنبه برگزار شد را گزارش دادند و عکسهای این همایش را هم در پست هایشان قرار دادند. اما یک عکس که دور از چشم دیگران گرفته شده است عکسی است که دوست خوبم &lt;a href="http://www.mardan.persianblog.ir/" target="_blank"&gt;محمد عرب احمدی&lt;/a&gt; لطف کردند و من را پشت میله های زندان انداختند&lt;img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/34.gif" /&gt;...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;img src="http://moh3n.persiangig.com/moh3n/00000000000.jpg" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;و دوستان ورزشی نویسی که میخواهند در مراسمی که تحت عنوان مسابقه وبلاگ های ورزشی است شرکت کنند به &lt;a href="http://www.weblogmatch.persianblog.ir/" target="_blank"&gt;اینجا&lt;/a&gt; یک سر بزنند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://www.weblogmatch.persianblog.ir/"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://darvaze.persianblog.ir/post/4</link>
      <author>محسن </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=54040&amp;postID=1657439</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-54040.post-1657439</guid>
      <pubDate>Sun, 27 Aug 2006 10:47:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کدام را دوست داريد؟؟؟</title>
      <description>&lt;p align="center"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;img src="http://moh3n.persiangig.com/football/taasob.jpg" /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;یادش بخیر...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;یاد آن روزهایی که برای ایده های مردم احترام خاصی قائل بودند...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;یاد آن تعصب های واقعی بخیر...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;آن زمان پیراهن آبی را ارزان نمی فرختند آقای نیکبخت...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;آن زمان برای بخیه زدن به کسی جایزه نمی دادند آقای انصاریان...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;حالا مهره های آبی و قرمز عوض شدند... نیکبخت ٬ علیزاده ٬ فاطمی ٬سید عباسی و انصاریان...رنگ پیراهنت را نگاه کردی؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://www.weblogmatch.persianblog.ir/"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://darvaze.persianblog.ir/post/3</link>
      <author>محسن </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=54040&amp;postID=1657438</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-54040.post-1657438</guid>
      <pubDate>Thu, 24 Aug 2006 21:18:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اسمش فريدون بود؟؟؟؟</title>
      <description>&lt;p align="center"&gt;&lt;img style="WIDTH: 279px; HEIGHT: 166px" height="166" src="http://moh3n.persiangig.com/football/zandi_001.jpg" width="279" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;همه دوستش داشتند...همه او را به عنوان یک ایرانی با تعصب نام می برند...!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;همه بوسه بر پرچم مقدس ایرانش را فراموش نمی کنند...!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;و همه او را یک ستاره ی آلمانی می دانند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;جز امیر قلعه نوعی...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;زندی که در جام جهانی نتوانست آن طور که باید ٬ کار کند و ژنرال را وادار کرد که روی نام او خط بکشد...!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;بیچاره هواداران زندی که باید مانند عکس بالا نگاهش کنند...! که تو دلشان آرزو می کنند دوباره فریدون را در تهران ببینند!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://darvaze.persianblog.ir/post/2</link>
      <author>محسن </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=54040&amp;postID=1657437</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-54040.post-1657437</guid>
      <pubDate>Sun, 06 Aug 2006 21:16:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;سلام...خوبید؟؟؟؟...این وبلاگ هم تازه تاسیسه....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;امیدورام بتونم موفق باشم...! &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://darvaze.persianblog.ir/post/1</link>
      <author>محسن </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=54040&amp;postID=1657436</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-54040.post-1657436</guid>
      <pubDate>Sat, 05 Aug 2006 12:14:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
