صبح زیبایی بود... گوشیم که کوک شده بود ٬ مرا بیدار کرد...ولی هنوز خوابم می آمد... خواستم ۵ دقیقه به ساعت خوابم اضافه کنم که دوستان آنقدر به فکر خواب ماندن من بودند که هی زنگ می زدند و نمی گذاشتند که به خوابم...!
ساعت ۵:۳۰ بود که رسیدم سر قرار... کریمی بود و ایمان و سجاد و چند خانومی که با فاصله با ما ایستاده بودند و نمی شناختم...
کم کم بچه ها آمدند جز چند نفری که انتظار می رفت دیر کنند...ما هم که دقیقه در مینی بوس بودیم ٬ ۱ دقیقه زیر پل...! تا بالاخره سوار مینی بوسی که بیشترشان (همه) آقا بودند شدیم.
یک لحظه غفلت کافی بود تا محمد از ماشین پیاده شود...همه چرت می زنند جر سجاد که دارد از یوونتوس بد می گوید...! محمد آمد...محمد با دست پر آمد...با چیپس...! چهارتا چیپس خرید و داشتیم چیپس پیاز و جعفری می خوردیم که آقای کریمی آمد و کوفتمان کرد... بله درست خواندید کوفتمان کرد...نفری ۱۲ هزار تومان...آن هم فقط به خاطر کم لطفی دوستان دیگر....دست مزارعی درد نکند که اول از همه هزینه ی سفر رو پرداخت کرد...!
آقای راننده ماشین را روشن می کند و ما هم منتظریم که سریع برسیم....همه ی دوستانی که در مینی بوس ما هستندآشنا هستند...یکی از آنها رضا ( از این بعد به او گفته شد دکتر ) است که هم دانشگاهی آرین و دوستدار وبلاگ است... !

هر کسی از یک چیزی می گفت و من هم که طبق معمول حرفی برای گفتن نداشتم و از همین رو ٬ به گفتن چرت و پرت پرداختم که بحث از فوتبال به گوشی موبایل کشید و.... باورتان نمیشود ولی ما داشتیم به اردوی تنگه واشی می رفتیم...!
بازار صحبت داغ بود که ناگهان مینی بوس ایستاد...ظرف های صبحانه را آوردند....بله موقع صبحانه بود...! کره ٬ پنیر ٬ مربای آلبالو ٬ شکلات ٬ نان گرد و ... نوبت مزارعی است که کتری آب جوش به دست بگیرد و با فریاد: جوش ... ٬ اعلام آمادگی برای پر کدن لیوانهای خالی چای را کرد.
هنوز داریم صبحانه می خوریم که باز هم فریاد مزارعی می آید.... : تفاله! ٬ مزارعی خواستار جمع کردن تفاله چای های بچه های است و در حال کمک به لیدر های عزیز...
دیگر به تنگه واشی رسیده ایم اما بد پارک کردن ماشین نیروی انتظامی تنگه واشی باعث شدکه دکتر ( همان رضا ) برای حل مشکل پیاده شود ...هی دکتر کجا کجا؟ ... ولی هنوز به ماشین نیروی انتظامی نرسیده مشکل حل شد...حالا دکتر باید تا پایان سر بالایی پشت سر مان بدود...
همه از مینی بوس ها پیاده شدیم...و دکتر در حال کمک به دوستان لیدر ساندویچ و نوشابه ها را پخش می کرد ...ناگهان صدای جیغ آمد... ولی نترسید سیگارت بود که یکی از دوستان همراه خودش آورده بود...! در سوی دیگر هم آرین و پارسا به این نتیجه رسیدند که پنیرهای اضافه صبحانه را در ساندویچ ها گذاشته اند...!
همه راه افتادیم به امید اینکه زیاد خیس نشویم....به کنار رودخانه که رسیدیم...پاچه ها بالا رفت و وارد آب شدیم...
تنگه اول را هر جوری بود به پایان رساندیم واز آنجا که از آخرین نفرات رسیده به خشکی بودم دیدم مزارعی توی آفتاب نشسته و رفتم نشستم کنارش و دوستان دیگر هم به ما اضافه شدند...و ناهارهای باقی مانده را خردیم...
به سوی تنگه دوم راهی شدیم که مزارعی هنوز هم ساز مخالف می زند و می خواهد برگردد...اما کسی گوش نمی دهد...! این صدای سیگارت هم که مارا ول نمی کند...
حالا هوا ابری شده و نم نم بارون هم می آید...الآن وقت تصمیم گیری است...وقت مشخص شدن شجاع ها و ترسو ها...
می ترسند رودخانه ترسناک بشود و آنها نتوانند برگردند...مزارعی و محمد و چند نفر دیگر که خانم ها را تشکیل می داند ماندند... اما ما شیر مردان و زنان به راه خودمان ادامه دادیم...

راهی پر از سردی و ترس و درد وحشتناک پا و استخوان و همه چیز... از تنگه ی دوم که عبور می کردیم تگرگ شدید آمد و ترس را در دل بچه ها انداخت..و حتی عده ای که با لیدرمان جلوتر بودند بر گشتند و به ما ملحق شدند و با تمام تلاشی که انجام دادیم نتوانستیم کسی را راضی به برگشت کنیم... از همین رو کسی از جمع ما کم نشد... و گروه مخالفان ( من٬ آرین و پارسا ) به زحمت به دنبال بقیه راه افتادیم...
با نتهای راه رسیدیم...چه آبشاری...واقعا زیباست...جای دوستانی که نیامدندخالی.... بعد از گرفتن چند عکس یادگاری و چند دقیقه استراحت به سوی دیگر دوستان راه افتادیم.
همه با هم بودیم ولی دیدیم که دکتر (همان رضا) نیست و همراه لیدر در حال بازگشت است و به او کمک می کند!
تنگه اول را که داشتیم رد می کردیم همان وسط تنگه خبر رسد که یکی از دوستان دوبار در آب افتاده است.....! ما هم در حال حق دادن به او بودیم...چون واقعا فشار آب خیلی زیاد بود...و چند بار کم مانده بود من هم کامل در آب فرو بروم...
بالاخره به خشکی های بی پایان رسیدیم و با آرین به سوی مینی بوس ها می رفتیم...همه هستند ولی هنوز عده ای از بچه ها نیامده اند. این آقای سفره خانه دار هم که ذغال ندارد تا دوستان یک قلیانی بکشند...!
بعد از ثبت نام وبلاگ ها به سوی تهران سوار ماشین ها شدیم...چرا ماشین ما تعداد نفراتش افزایش یافته؟؟؟؟ بله حالا همه هستند...!
در راه دکتر (همان رضا) خیلی برای بچه ها زحمت کشید و ساندویچ و نوشابه و آب میوه و کیک را از لیدرها گرفت و به ما داد....! دکتر دستت درد نکنه...!
وسط راه بودیم که به درخواست دوستان ایستادیم و با چای و قلیان از دوستان پذیرایی شد...!
در راه دوستان از خاطرات شیرین میگفتند و عدهای هم از توانایی هایشان...
ساعتحدود ۹:۳۰ بود که هفت تیر رسیدیم و هانجا که سوار شدیم پیاده شدیم. بعد از خداحافظی با تعدادی از دوستان یک ماشین در بست گرفتیم و به سوی خانه بازگشتیم...
در نهایت جای تک تک دوستان خالی بود و امیدوارم در اردوی بعدی همه با هم باشیم....