رحمت در ماه رحمت
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ،۱۳۸٥ 

 رمضان در لغت‏به معناى تابش گرما و شدت تابش خورشيد است. بعضى گويند رمضان به معنى سنگ گرم است كه از سنگ گرم، پاى روندگان مى‏سوزد و شايد ماخوذ از «رمض‏» باشد كه به معنى سوختن است چون ماه صيام گنشاهان را مى‏سوزاند به اين خاطر، بدين اسم موسوم شده است زيرا ماه رمضان موجب سوختگى و تكليف نفس است .

پیشاپیش میلاد امام حسن مجتبی (ع) را تبریک عرض می نمایم و آغاز سخنم را با حدیثی از این بزرگوار آغاز می کنم .

اُحْصُدِ الشَّرَّ مِنْ صَدْرِ غَیرِكَ بِقَلْعِهِ مِنْ صَدْرِكَ.
قلب خود را از كینه دیگران پاك كن،‌ تا قلب آنها از كینه تو پاك شود.

باشگاه هواداران پرشین بلاگ در اقدامی خودجوش اقدام به برگزاری طرح رحمت در ماه رحمت نموده است :

همه ما در طول زندگی خود خواسته یا ناخواسته مرتکب پایمال کردن حق الناس در مراتب مختلف همچون دروغ ، تهمت ، غیبت ، از بین حق دیگران و ... شده ایم .

حال که در این ماه عزیز و سرشار از رحمت الهی قرار گرفته ایم ، با خدای خود پیمان ببندیم که با  بخشش هر انسانی که تاکنون با از بین بردن حق ما مرتکب گناه گردیده ، خشنودی خدا را برای خود و دیگر بندگانش برگزینیم .

تو نیکی می کن و در دجله انداز                            که ایزد در بیابانت دهد باز


کلمات کلیدی:
 
تنگه های وانشدنی
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٥ 

صبح زیبایی بود... گوشیم که کوک شده بود ٬ مرا بیدار کرد...ولی هنوز خوابم می آمد... خواستم ۵ دقیقه به ساعت خوابم اضافه کنم که دوستان آنقدر به فکر خواب ماندن من بودند که هی زنگ می زدند و نمی گذاشتند که به خوابم...!

ساعت ۵:۳۰ بود که رسیدم سر قرار... کریمی بود و ایمان و سجاد و چند خانومی که با فاصله با ما ایستاده بودند و نمی شناختم...

کم کم بچه ها آمدند جز چند نفری که انتظار می رفت دیر کنند...ما هم که  دقیقه در مینی بوس بودیم ٬‌ ۱ دقیقه زیر پل...! تا بالاخره سوار مینی بوسی که بیشترشان (همه) آقا بودند شدیم.

یک لحظه غفلت کافی بود تا محمد از ماشین پیاده شود...همه چرت می زنند جر سجاد که دارد از یوونتوس بد می گوید...! محمد آمد...محمد با دست پر آمد...با چیپس...!‌  چهارتا چیپس خرید و داشتیم چیپس پیاز و جعفری می خوردیم که آقای کریمی آمد و کوفتمان کرد... بله درست خواندید کوفتمان کرد...نفری ۱۲ هزار تومان...آن هم فقط به خاطر کم لطفی دوستان دیگر....دست مزارعی درد نکند که اول از همه هزینه ی سفر رو پرداخت کرد...!

آقای راننده ماشین را روشن می کند و ما هم منتظریم که سریع برسیم....همه ی دوستانی که در مینی بوس ما هستندآشنا هستند...یکی از آنها رضا ( از این بعد به او گفته شد دکتر ) است که هم دانشگاهی آرین و دوستدار وبلاگ است... !

هر کسی از یک چیزی می گفت و من هم که طبق معمول حرفی برای گفتن نداشتم و از همین رو ٬ به گفتن چرت و پرت پرداختم که بحث از فوتبال به گوشی موبایل کشید و.... باورتان نمیشود ولی ما داشتیم به اردوی تنگه واشی می رفتیم...!

بازار صحبت داغ بود که ناگهان مینی بوس ایستاد...ظرف های صبحانه را آوردند....بله موقع صبحانه بود...! کره ٬ پنیر ٬ مربای آلبالو ٬ شکلات ٬ نان گرد و ... نوبت مزارعی است که کتری آب جوش به دست بگیرد و با فریاد: جوش ... ٬ اعلام آمادگی برای پر کدن لیوانهای خالی چای را کرد.

هنوز داریم صبحانه می خوریم که باز هم فریاد مزارعی می آید.... : تفاله! ٬ مزارعی خواستار جمع کردن تفاله چای های بچه های است و در حال کمک به لیدر های عزیز...

دیگر به تنگه واشی رسیده ایم اما بد پارک کردن ماشین نیروی انتظامی تنگه واشی باعث شدکه دکتر ( همان رضا ) برای حل مشکل پیاده شود ...هی دکتر کجا کجا؟ ... ولی هنوز به ماشین نیروی انتظامی نرسیده مشکل حل شد...حالا دکتر باید تا پایان سر بالایی پشت سر مان بدود...

همه از مینی بوس ها پیاده شدیم...و دکتر در حال کمک به دوستان لیدر ساندویچ و نوشابه ها را پخش می کرد ...ناگهان صدای جیغ آمد... ولی نترسید سیگارت بود که یکی از دوستان همراه خودش آورده بود...! در سوی دیگر هم آرین و پارسا به این نتیجه رسیدند که پنیرهای اضافه صبحانه را در ساندویچ ها گذاشته اند...!

همه راه افتادیم به امید اینکه زیاد خیس نشویم....به کنار رودخانه که رسیدیم...پاچه ها بالا رفت و وارد آب شدیم...

تنگه اول را هر جوری بود به پایان رساندیم واز آنجا که از آخرین نفرات رسیده به خشکی بودم دیدم مزارعی توی آفتاب نشسته و رفتم نشستم کنارش و دوستان دیگر هم به ما اضافه شدند...و ناهارهای باقی مانده را خردیم...

به سوی تنگه دوم راهی شدیم که مزارعی هنوز هم ساز مخالف می زند و می خواهد برگردد...اما کسی گوش نمی دهد...! این صدای سیگارت هم که مارا ول نمی کند...

حالا هوا ابری شده و نم نم بارون هم می آید...الآن وقت تصمیم گیری است...وقت مشخص شدن شجاع ها و ترسو ها...

می ترسند رودخانه ترسناک بشود و آنها نتوانند برگردند...مزارعی و محمد و چند نفر دیگر که خانم ها را تشکیل می داند ماندند... اما ما شیر مردان و زنان به راه خودمان ادامه دادیم...

راهی پر از سردی و ترس و درد وحشتناک پا و استخوان و همه چیز... از تنگه ی دوم که عبور می کردیم تگرگ شدید آمد و ترس را در دل بچه ها انداخت..و حتی عده ای که با لیدرمان جلوتر بودند بر گشتند و به ما ملحق شدند و با تمام تلاشی که انجام دادیم نتوانستیم کسی را راضی به برگشت کنیم... از همین رو کسی از جمع ما کم نشد... و گروه مخالفان ( من٬ آرین و پارسا ) به زحمت به دنبال بقیه راه افتادیم...

با نتهای راه رسیدیم...چه آبشاری...واقعا زیباست...جای دوستانی که نیامدندخالی.... بعد از گرفتن چند عکس یادگاری و چند دقیقه استراحت به سوی دیگر دوستان راه افتادیم.

همه با هم بودیم ولی دیدیم که دکتر (همان رضا) نیست و همراه لیدر در حال بازگشت است و به او کمک می کند!

تنگه اول را که داشتیم رد می کردیم همان وسط تنگه خبر رسد که یکی از دوستان دوبار در آب افتاده است.....! ما هم در حال حق دادن به او بودیم...چون واقعا فشار آب خیلی زیاد بود...و چند بار کم مانده بود من هم کامل در آب فرو بروم...

بالاخره به خشکی های بی پایان رسیدیم و با آرین به سوی مینی بوس ها می رفتیم...همه هستند ولی هنوز عده ای از بچه ها نیامده اند. این آقای سفره خانه دار هم که ذغال ندارد تا دوستان یک قلیانی بکشند...!

بعد از ثبت نام وبلاگ ها به سوی تهران سوار ماشین ها شدیم...چرا ماشین ما تعداد نفراتش افزایش یافته؟؟؟؟ بله حالا همه هستند...!

در راه دکتر (همان رضا) خیلی برای بچه ها زحمت کشید و ساندویچ و نوشابه و آب میوه و کیک را از لیدرها گرفت و به ما داد....! دکتر دستت درد نکنه...!

وسط راه بودیم که به درخواست دوستان ایستادیم و با چای و قلیان از دوستان پذیرایی شد...!

در راه دوستان از خاطرات شیرین میگفتند و عدهای هم از توانایی هایشان...

ساعتحدود ۹:۳۰ بود که هفت تیر رسیدیم و هانجا که سوار شدیم پیاده شدیم. بعد از خداحافظی با تعدادی از دوستان یک ماشین در بست گرفتیم و به سوی خانه بازگشتیم...

در نهایت جای تک تک دوستان خالی بود و امیدوارم در اردوی بعدی همه با هم باشیم....


کلمات کلیدی:
 
حاجی فتح الله زاده
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٥ 

قریب استعفا اش را یک مقداری دیر به هیئت مدیره داد ... زمانی که ااوضاع را کاملا ترسناک دید فرار کرد و استعفا داد...!

بعد از اینکه قریب رفت حاج آقای محبوب آبی ها دوباره بر روی صندلی سابقش نشسته و می خواهد یاد آن روزهای خوب را دوباره زنده کند...

حاجی که میانه اش با ژنرال خوب نیست و این رابطه بر می گردد به زمان مربیگری حجازی و بعد کخ که یادم است حاجی آن زمان فقط گفت  امیر نمی خواهد بماند...! و رفت...!

حال باید منتظر بمانیم ببینیم مرفاوی چه می شود ... آیا باز هم حجازی و پورححیدری به استقلال باز می گردند؟ یا مربی خارجی خواهد آمد....

یعنی قلعه نوعی هم  از شاگردان ۳ساله اش جدا خواهد شد؟ و سرنوشت استقلال را به دست تقدیر می دهد؟؟؟یعنی کسی هواداران را دوست ندارد؟

حاجی باید این را هم به دانستنی هایش اضافه کند که استقلال برای ۳۰ میلیون هوادار مشتاق است...! و این جنگ های درون به کسی جز استقلال و هوادارانش لطمه نمی زند و مطمئنا شما ضرری نخواهید کرد...!


کلمات کلیدی:
 
رمز موفقيت...!
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٥ 

تیم های لیگ برتری برای اماده سازی بیشتر در حال انجام بازی های دوستانه هستند که یکی از آن بازیها ٬ بازی استقلال - سایپا بود که با دو گل انصاریان و علیزاده ! در دقایق ۳۵ و ۷۰ به ثمر رسید استقلال توانست پیروز از زمین خارج شود..

نکته جالب این بازی یکی ناکام بودن علی دایی در برابر استقلال است که هنوز نتوانسته طلسم را بشکند و دروازه آبی ها را باز کند ...

نکته دیگر تراشیدن سرهای مبارک بعضی بازیکنان استقلال بود که قربانی و هاشمی زاده هم به داسیلوا و منصوریان اضافه شدند که تا حالا استقلال ۴تا سر تراشیده ( کچل ) دارد...!... شاید دایی هم موهایش را می تراشید می توانست به استقلال گل بزند...!

در یکی از بازیهای دیگر ٬ پرسپولیس نتوانست با دنیزلی از سد سرخ پوشان بگذرد و به تساوی رضایت داشت...!


کلمات کلیدی:
 
رهايش کنيد...!
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٥ 

قبل از جام جهانی همه از استعداد و خوب بودنش حرف می زدند.... در حالی که وقتی در تست نهایی از سوی فیفا مردود شد قضیه را سیاسی کردند و گفتند که سیاستمداران غربی باعث حذف او از بین داوران جام جهانی شدند...

حالا که زمان زیادی هم از آن روز نمی گذر بار دیگر هم مسعود مرادی در تستی دیگر هم رد شد...اما این بار این تست فرق دارد...

وقتی کمیته داوران روز جمعه ی گذشته را به داوران اعلام کرد در کمپ تیم های ملی حاضر شوند...که در کل ۷۵ داور حضور داشتند که در نهایت بعد از تست های دور اول ۵۵ نفر قبول شدند و ۲۰ نفر هم مردود شدند که یکی از آنها هم مسعود مرادی داور بین المللی کشورمان می باشد...

مرادی دلیلی که بیان کرده است  اینگونه است که او می گوید داوری که فصل گذشته هم از داوری محروم بوده است (به خوانید خسروی ) به او اتهاماتی را زده و او را از نظر روحی به مشکل انداخته است...

او ساعت ۱۵ در کمپ تیم های ملی حاضر می شود ولی به خاطر نداشتن شرایط ایده عال تست را نصف ونیمه رها می کند... و نزد عنایت می رود و این شرایط را با او در میان می گذارد و عنایت نیز مرادی را به آزمون جمعه جاری را که در شیراز برگزار خواهد شد دعوتبه عمل آورد و مرادی باید جمعه دوباره تست بدهد.!


کلمات کلیدی:
 
عکسی که کسی نديده
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٥ 

دوستان عزیز در تیم بلاگ و فنز زحمت کشیدند و همایشی که روز پنجشنبه برگزار شد را گزارش دادند و عکسهای این همایش را هم در پست هایشان قرار دادند. اما یک عکس که دور از چشم دیگران گرفته شده است عکسی است که دوست خوبم محمد عرب احمدی لطف کردند و من را پشت میله های زندان انداختند...

و دوستان ورزشی نویسی که میخواهند در مراسمی که تحت عنوان مسابقه وبلاگ های ورزشی است شرکت کنند به اینجا یک سر بزنند.


کلمات کلیدی:
 
کدام را دوست داريد؟؟؟
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ شهریور ،۱۳۸٥ 

یادش بخیر...

یاد آن روزهایی که برای ایده های مردم احترام خاصی قائل بودند...

یاد آن تعصب های واقعی بخیر...

آن زمان پیراهن آبی را ارزان نمی فرختند آقای نیکبخت...

آن زمان برای بخیه زدن به کسی جایزه نمی دادند آقای انصاریان...

حالا مهره های آبی و قرمز عوض شدند... نیکبخت ٬ علیزاده ٬ فاطمی ٬سید عباسی و انصاریان...رنگ پیراهنت را نگاه کردی؟


کلمات کلیدی:
 
اسمش فريدون بود؟؟؟؟
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٥ 

همه دوستش داشتند...همه او را به عنوان یک ایرانی با تعصب نام می برند...!

همه بوسه بر پرچم مقدس ایرانش را فراموش نمی کنند...!

و همه او را یک ستاره ی آلمانی می دانند.

جز امیر قلعه نوعی...

زندی که در جام جهانی نتوانست آن طور که باید ٬ کار کند و ژنرال را وادار کرد که روی نام او خط بکشد...!

بیچاره هواداران زندی که باید مانند عکس بالا نگاهش کنند...! که تو دلشان آرزو می کنند دوباره فریدون را در تهران ببینند!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٥ 

سلام...خوبید؟؟؟؟...این وبلاگ هم تازه تاسیسه....

امیدورام بتونم موفق باشم...!


کلمات کلیدی: